تبليغاتX
کوچه باغ های بیقراری....

کوچه باغ های بیقراری....

خداوند آسمان هاوزمین رابرای تو آفریده است پس لذتش را دریاب!

 

امشب دلم از آمدنت سرشار است

            فانوس به دست کوچه ی دیدار است

                              آن گونه ترا در انتظارم که اگر

                                               این چشم بخوابد آن یکی بیدار است

                                                                                   م.حیدرزاده

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت16:10توسط ساغر حسینیان | |

عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند مي دهد

love is wide ocean that joins two shores

 


زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن

life whithout love is none sense and goodness without love is impossible

 


عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود

love is something silent , but it can be louder than onything when it talks

 


عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني

love is when you find yourself spending every wish on him

 


عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند

love is flower that is made to bloom by two gardeners

 


عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد

love is like a flower which blossoms whit trust

 


عشق يعني ترس از دست دادن تو

love is afraid of losing you

 


پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد

no matter what the question is love is the answer

 


وقتي هيچ چيز جز عشق نداشته باشيد آن وقت خواهيد فهميد که عشق براي همه چيز کافيست

when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough

 


زماني که همه چيز افتاده است عشق آن چيزي است که بر پا مي ماند

love is the one thing that still stands when all else has fallen

 


عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم آن را نمي بينيم اما هميشه احساس و مصرفش مي کنيم و بدون ان خواهيم مرد

love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it

 


عشق فراموش کردن خود در وجود کسي است که هميشه و در همه حال شما را به ياد دارد

love is totally forgetting yourself to someone that is always remembering you at all times
 
 

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت11:46توسط ساغر حسینیان | |

چه ساده با گريستن خويش زاده مي شويم و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا مي رويم و ميان اين دو سادگي معمايي ميسازيم به نام زندگي

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت11:26توسط ساغر حسینیان | |

 دلم براي كسي تنگ است
 كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
 كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
 وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
 كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد
 دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
 و در جنوب ترين جنوب
 هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و

يوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
 كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
 كسي .... دگر كافي ست

مصدق

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت11:17توسط ساغر حسینیان | |

شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت     فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت12:28توسط ساغر حسینیان | |

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت13:10توسط ساغر حسینیان | |

بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم
 
 تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاییم
 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت21:42توسط ساغر حسینیان | |

 

اي دوست دلت هميشه زندان من است

 آتشكده عشق تو از آن من است

 آن روز كه لحظه وداع من و توست

 آن شوم ترين لحظه پايان من است

  

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت21:36توسط ساغر حسینیان | |

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت21:26توسط ساغر حسینیان | |

 

                آيينه اي در برابر آيينه ات ميگذارم تا از تو ابديتي بسازم

+نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت12:18توسط ساغر حسینیان | |

وقتی تو با من بودی ماه بهترین دوست من بود وبه من نور می داد وقتی تو با من بودی درخت تکیه گاهم بود وبه من سایه می داد .وقتی تو با من بودی آب می دانست چگونه زلال باشد وقتی تو بامن بودی مهربانی هم بود شعر هم بود خاطره هم بود ولی اکنون که تونیستی  دیگرهیچ نیست ماه تاریک است ودرخت سایه ندارد آب گل آلود است وباران همیشه می بارد. کنون که نیستی صدای تو اینجاست صدای تو در ازدحام سکوت خانه قلبم جاریست. کنون که نیستی قدرتی برای حرف زدن نیست صدایی برای شنیدن نیست .ای بهار دل ای پرشورترین مهربانی ها بیا که خانه ی قلبم پر است از بودن. بیا که در نگاه آسمان هنوز نگاه تو پیداست. بیا که لذت بودن باتو هنوز زنده است ونگاه های سرد من نفس می کشد به دیدارت .بیا که رود نوای تو می دهد هر دم .بیا که ماه صدای تو می زند هر شب .بیا که کوچک قلبم به یاد سبزنگاهت نمی شود آرام بیا که آسمان ردای عشق پوشیده است.در این سبزترین عمر زندگانی بیا که چهره تو نگاه سبزتر دارد.دیشب که دلگیر از بهار کنار پنجره با باد سخن می گفتم صحبت از خزان قلب تو بود .....آن هنگام که برای همیشه رفتی.....آن روزکه پاییز به جای زردی به سردی می گرایید وپرندگان برای همیشه  در قفس ماندنداز آن روز تا کنون چشم های قلب من براه مانده است ونغمه های ملال ندیدن را برای من می خواند.کنون صدا صدای خواهش است و لحن لحن نوازش .بیا که باد لطافت دست های ترا ندارد وشرم دارد ستاره از تابش بر قلب من در این تنهایی .ای مهربان بیا تا جان در بدن مانده بیا  تا نفس باقی ست در چشم های گرم تو گم شوم

  بر شانه های تو سربگذارم

               ودر آغوش تو جان بگیرم

                                         وآن لحظه دگرآرام بمیرم

          این نوشته ام رابسیاردوست داردشایددیگرهرگز نتوانم چون این بنویسم

                                                                  

                                                              

                                نگارش:۲۰/۱/۸۵

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت8:45توسط ساغر حسینیان | |

خدایا :صدای تو زیباست .صدای تو شاد است صدای تو حرفی ست که هیچ کس تا به حال آن را نگفته  است .صدای تو یعنی شعر .صدای تو یعنی باران .صدای تو یعنی در سرما نوشتن ولی حس نکردن .صدای تو یعنی شوق .صدای تو یعنی صدای من .صدای تو یعنی صدای قلب های تپنده .صدای نبض ضعیف .صدای تو یعنی روح زندگی .صدای تو یعنی گریه ی اول .صدای تو یعنی نفس آخر .صدای تو یعنی یگانگی پر از دوستی صدای تو یعنی حرف های بی انتها .صدای تو یعنی یک کلام...سکوت....یک سکوت عجیب یک سکوت عظیم

 

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت9:1توسط ساغر حسینیان | |

 

هنگامی که چشمهای سیاه خویش را برای اولین بار به روی دیدگانم باز کردی مرا برای همیشه سوزاندی و هنگامی که آتش دیدگانت به جان من افتاد مراآن لحظه در تنهایی خویش پنهان کردی ودر سکوت میراندی .هنگامی که نام زیبای تو برای اولین بار در گوش گل جاری شد من آخرین بازمانده ی خاک های باغ عشق را در قلب خویش جا دادم .هر بهاری بی نام تو گل های باغ را بودن نیست ای به دور از حرفهای نهفته ی قلب من تو اکنون در کدام آسمان پرنده ی قلب خویش را پرواز می دهی؟وبه کدام  ستاره می نگری؟ خوشا به حال ستاره ای که از چشم تو نور می گیرد و اکنون کدام ستاره جرات بودن در قلب تورا دارد بی آنکه هراس از کهکشانی داشته باشد که در سینه ی خود پنهان کردی . ای دورترین ستاره ی قلبم وای بلندترین طاق آسمان از تو .....

چشمان خویش را ارزانی نور بدار که خورشید بی چشمهای تو نابیناست

                               این نوشته ام رانیز بسیار دوست دارم....                                                   

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت17:47توسط ساغر حسینیان | |

ای قطره قطره اشک گل های پر غرور .در نام توست که شب ناله های گل عاشق را زنده می کند وگل با عرقی سرد از عشق می گرید...ای که به پرنده گان زخمی با قطره های شفاف خود جان می دهی....ای که گلبرگ های گل های مرده رابا عطر لطیف زندگی آشتی می دهی...ای شبنم نوازش دهنده برگ های لب تشنه که لب های عطشان شقایق را با طراوت خویش به لبخند می نشانی .قطره قطره های شبنمی چون تو در شب های مهتابی چون عاشقان خسته تا سحر آوازخوان پرنده ی از سفر رسیده کوچند.

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت11:19توسط ساغر حسینیان | |

                           

  تو رفتی بعدتوخوبم برای ما قراری نیست

بدون تو دگر هرسال هوا هرگز بهاری نیست

تورفتی اینچنین دیدی صلاح سرنوشتت را

برو جانم خداحافظ ترا دیگر ملالی نیست

جدال زندگی باتو جدال تورو ماهی بود

همیشه دستهای تو پر از گلهای آبی بود

برای هانی عزیزم

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت19:12توسط ساغر حسینیان | |

آسمان چشمانت همیشه ستاره باران باد . بگذار سیاهی آسمان دیدگانت با ستاره آشنا شود بگذار ماه در صورت تو جان بگیرد وشب این مظهر آرامش که مثال قلب تو خاموش نشسته است نشان از آرامش ترا دارد.......

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت22:2توسط ساغر حسینیان | |

 

آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: «تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟»آهنگر سر به زیر آورد و گفت:«وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار!»

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت18:25توسط ساغر حسینیان | |

درلحظه لحظه های غربت سخت که دیوارها سخن از ملال می گویندوخانه بهت مبهم ناچاری.انسان گاه تامل می کند که درست رفته یا اشتباه ونمیداند آمده یارفته است .باید باشد یا باید برود واین جا در این لحظات سخت تنها خداست که می ماند

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت13:19توسط ساغر حسینیان | |

شانه های نور وچشم های کور.نگاه های عاشقانه شرور 

  صدای خسته صبور

     در آرزوی مرگ قلب های بی عبور

زمان پر ازحظور.خاطرات تو تمام لحظه ها مرور

درون سینه ام تپنده پر از غرور

نگاه های آسمان تمام لحظه ها برای من.مثال خنده ی بزور

سکوت خانه یاد حرف های تو

صدای گریه.مرگ اشکهای تو

درون ثانیه سکوت شب.ناله ی تو در زمان تب

بی تو اینچنین ساکت و صبور .تمام لحظه ها بدون نور

ستاره پشت ابرهای دور

تووقت رفتنت میان قاب در.هم چو هاله ای پرزنور

ومن به چشمهای خسته ام مثال موش های کور

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت13:7توسط ساغر حسینیان | |

 اي كنده ي پير

نه نام هايي كه با چاقو بر تو حك شده خواهند ماند

نه آن تبرهاونه حتي خودت

ولي بلندي هايي كه بر آن زيستي مي ماند.....

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت11:27توسط ساغر حسینیان | |

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت8:33توسط ساغر حسینیان | |

در پهنه ی دشت رهنوردی پیداست

            وندر پی آن قافله گردی پیداست

                         فریاد زدم دوباره دیداری هست؟

                                       در چشم ستاره اشک سردی پیداست..

                                                              فریدون مشیری

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت8:16توسط ساغر حسینیان | |

اگرا ماه بودم به هر جا که بودم

                     سراغ ترا از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم .به هر جا که بودی

                       سر رهگذارتو جا می گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید

                       شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی به هر جا که بودم

                       مرا می شکستی مرا می شکستی  

                                             فریدون مشیری

                                                   

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت8:6توسط ساغر حسینیان | |

روزی اگر بسراغ من آمد به او بگو:

            هروز پای پنجره غمگین نشسته بود وگفتگو نمی کرد 

                                                            جز با درخت سرو

روزی اگر بسراغ من آمد به او بگو:

               او پاک زیست پاک تر از چشمه های نور

                           تنهاوقتی به یاد روی تو می بود                                                                                                                                                                                                   

                                                            می گریست  

                                                                                                                                                                                                                                                                          روزی اگر بسراغ من آمد به او بگو:

             او آرزوی دیدن رویت را حتی برای لحظه ای

                                               از عمر خویش داشت....

                                                                  حمید مصدق

                                                                      

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت7:44توسط ساغر حسینیان | |

من ندانستم از اول که تو بی مهرو وفایی       عهد نابستن از آن به که ببندی ونپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم        باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه            ماکجاییم در این بحر تفکر تو کجایی؟

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان             این توانم که بیایم به محلت به گدایی؟

عشق ودرویشی وانگشت نمایی وملامت         همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

روزصحراوسماعست ولب جوی تماشا               در همه شهردلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم             چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه بدر بردن وگشتن           تا به همسایه نگویدکه تو در خانه ی مایی

سعدی آن نیست که هرگز زکمندت بگریزد            که بدان است که در بند تو خوشتر زرهایی

 

                                                                                                سعدی

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت7:2توسط ساغر حسینیان | |

 

انسان گاه در بند لحظه هایی است که گویی کودک درونش درجستجوی کسی چیزی ویادر پی نجوایی سرگردان است.لحظه هایی که گویی آدمی نشان آدمیت راجستجو می کند لحظه هایی سرشار از خدا لطافت سرسبزی امید....  

در تمامی این لحظه ها قلم هم چون دوست پا به پای من آمد.من می گفتم واومی نوشت.من آرام میشدم وقلم صبور بود.گاهی شاد بودم قلم شاد می نوشت گاهی غمگین بودم وقلم محزون می شد. 

این نوشته ها هر کدام خاطرات ماندگار شده ی روزهاولحظه هایی است که رفته اند و هرگز باز نمی گردندامااین جملات هنوز مانده اند و همیشه می مانند.

من شاید شاعر خوبی نبوده اما شاعران را دوست دارم شاید نویسنده نباشم اما همیشه می نویسم تاروزی که خود نباشم  آن زمان نوشته هایم تا همیشه باقی  بماند.من عاشقی نیستم که شاعر شده است تابماند بلکه شاعری هستم که عاشقانه نوشت تا شعرش بماندوبراستی این است معجزه عشق که اثری را جاودانه می کندویا می میراند.....

تمامی شعرهای من در این وبلاگ نوشته هایم در شهر دانشجویی بوده وشاید همین نوشته هایم را غباری کرده باشد.

                                                                                                ساغر حسینیان

                                     

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت17:58توسط ساغر حسینیان | |

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت13:47توسط ساغر حسینیان | |

  یک دنیای عجیب . یک مشت حرف های نگفته.یک قلم سیاه قاتل ویک کاغذ بی گناه که قرار است بمیرد تایک نویسنده قهربا نوشته آشتی کندوچه خوب است آشتی یک نویسنده با قلمش وشاعری باشعرش...............................

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت20:23توسط ساغر حسینیان | |

تو رفتی بعد مدتها چنین آسوده خوابیدی

ولیکن یاد تو مانده چه شبهایی که نالیدی

 

تو دیگر ناله هایت را به بهت خانه بخشیدی

وبراین روزگار تلخ تو با ایثار خندیدی

 

چو شمع نیمه جان بودی که در هر لحظه ای می سوخت

ولی اکنون تو خورشیدی که هر کس چشم بر آن دوخت

 

تومعصوم آمدی اما شبی مظلوم خوابیدی

تو درهر لحظه ی عمرت از این بیرحم رنجیدی

 

تو پاک ومهربان بودی مثال قطره ی باران

ولی بر پنجره خوردی شبی هنگامه ی طوفان

 

تو چون پروانه ای بودی که فکر بال و پرواز است

کنون ای مهربان من برایت پنجره باز است

 

توبا آن چهره ی معصوم کنون در آسمان هستی

وبا یک قلب دریایی تواکنون بیکران هستی

 

تو در یک شعر جاویدان مثال مرثیه ماندی

اگر چه رفتی وبر لب خدایم حافظی خواندی

   هانی جان همیشه به یادت می مانیم

                                 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت20:9توسط ساغر حسینیان | |

تو ازصبر پونه شکیباتری

        وازباغ ارکیده زیبا تری

                نگاهت که بر گوشه آسمان مانده بود

                                به خود گفتم از من تو تنهاتری

                                                          

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت19:6توسط ساغر حسینیان | |