|
امشب دلم از آمدنت سرشار است فانوس به دست کوچه ی دیدار است آن گونه ترا در انتظارم که اگر این چشم بخوابد آن یکی بیدار است م.حیدرزاده
عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند مي دهد
چه ساده با گريستن خويش زاده مي شويم و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا مي رويم و ميان اين دو سادگي معمايي ميسازيم به نام زندگي
دلم براي كسي تنگ است مصدق
شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت
اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است
وقتی تو با من بودی ماه بهترین دوست من بود وبه من نور می داد وقتی تو با من بودی درخت تکیه گاهم بود وبه من سایه می داد .وقتی تو با من بودی آب می دانست چگونه زلال باشد وقتی تو بامن بودی مهربانی هم بود شعر هم بود خاطره هم بود ولی اکنون که تونیستی دیگرهیچ نیست ماه تاریک است ودرخت سایه ندارد آب گل آلود است وباران همیشه می بارد. کنون که نیستی صدای تو اینجاست صدای تو در ازدحام سکوت خانه قلبم جاریست. کنون که نیستی قدرتی برای حرف زدن نیست صدایی برای شنیدن نیست .ای بهار دل ای پرشورترین مهربانی ها بیا که خانه ی قلبم پر است از بودن. بیا که در نگاه آسمان هنوز نگاه تو پیداست. بیا که لذت بودن باتو هنوز زنده است ونگاه های سرد من نفس می کشد به دیدارت .بیا که رود نوای تو می دهد هر دم .بیا که ماه صدای تو می زند هر شب .بیا که کوچک قلبم به یاد سبزنگاهت نمی شود آرام بیا که آسمان ردای عشق پوشیده است.در این سبزترین عمر زندگانی بیا که چهره تو نگاه سبزتر دارد.دیشب که دلگیر از بهار کنار پنجره با باد سخن می گفتم صحبت از خزان قلب تو بود .....آن هنگام که برای همیشه رفتی.....آن روزکه پاییز به جای زردی به سردی می گرایید وپرندگان برای همیشه در قفس ماندنداز آن روز تا کنون چشم های قلب من براه مانده است ونغمه های ملال ندیدن را برای من می خواند.کنون صدا صدای خواهش است و لحن لحن نوازش .بیا که باد لطافت دست های ترا ندارد وشرم دارد ستاره از تابش بر قلب من در این تنهایی .ای مهربان بیا تا جان در بدن مانده بیا تا نفس باقی ست در چشم های گرم تو گم شوم بر شانه های تو سربگذارم ودر آغوش تو جان بگیرم وآن لحظه دگرآرام بمیرم این نوشته ام رابسیاردوست داردشایددیگرهرگز نتوانم چون این بنویسم نگارش:۲۰/۱/۸۵
خدایا :صدای تو زیباست .صدای تو شاد است صدای تو حرفی ست که هیچ کس تا به حال آن را نگفته است .صدای تو یعنی شعر .صدای تو یعنی باران .صدای تو یعنی در سرما نوشتن ولی حس نکردن .صدای تو یعنی شوق .صدای تو یعنی صدای من .صدای تو یعنی صدای قلب های تپنده .صدای نبض ضعیف .صدای تو یعنی روح زندگی .صدای تو یعنی گریه ی اول .صدای تو یعنی نفس آخر .صدای تو یعنی یگانگی پر از دوستی صدای تو یعنی حرف های بی انتها .صدای تو یعنی یک کلام...سکوت....یک سکوت عجیب یک سکوت عظیم
هنگامی که چشمهای سیاه خویش را برای اولین بار به روی دیدگانم باز کردی مرا برای همیشه سوزاندی و هنگامی که آتش دیدگانت به جان من افتاد مراآن لحظه در تنهایی خویش پنهان کردی ودر سکوت میراندی .هنگامی که نام زیبای تو برای اولین بار در گوش گل جاری شد من آخرین بازمانده ی خاک های باغ عشق را در قلب خویش جا دادم .هر بهاری بی نام تو گل های باغ را بودن نیست ای به دور از حرفهای نهفته ی قلب من تو اکنون در کدام آسمان پرنده ی قلب خویش را پرواز می دهی؟وبه کدام ستاره می نگری؟ خوشا به حال ستاره ای که از چشم تو نور می گیرد و اکنون کدام ستاره جرات بودن در قلب تورا دارد بی آنکه هراس از کهکشانی داشته باشد که در سینه ی خود پنهان کردی . ای دورترین ستاره ی قلبم وای بلندترین طاق آسمان از تو ..... چشمان خویش را ارزانی نور بدار که خورشید بی چشمهای تو نابیناست این نوشته ام رانیز بسیار دوست دارم....
ای قطره قطره اشک گل های پر غرور .در نام توست که شب ناله های گل عاشق را زنده می کند وگل با عرقی سرد از عشق می گرید...ای که به پرنده گان زخمی با قطره های شفاف خود جان می دهی....ای که گلبرگ های گل های مرده رابا عطر لطیف زندگی آشتی می دهی...ای شبنم نوازش دهنده برگ های لب تشنه که لب های عطشان شقایق را با طراوت خویش به لبخند می نشانی .قطره قطره های شبنمی چون تو در شب های مهتابی چون عاشقان خسته تا سحر آوازخوان پرنده ی از سفر رسیده کوچند.
تو رفتی بعدتوخوبم برای ما قراری نیست بدون تو دگر هرسال هوا هرگز بهاری نیست تورفتی اینچنین دیدی صلاح سرنوشتت را برو جانم خداحافظ ترا دیگر ملالی نیست جدال زندگی باتو جدال تورو ماهی بود همیشه دستهای تو پر از گلهای آبی بود برای هانی عزیزم
آسمان چشمانت همیشه ستاره باران باد . بگذار سیاهی آسمان دیدگانت با ستاره آشنا شود بگذار ماه در صورت تو جان بگیرد وشب این مظهر آرامش که مثال قلب تو خاموش نشسته است نشان از آرامش ترا دارد.......
آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: «تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟»آهنگر سر به زیر آورد و گفت:«وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار!»
درلحظه لحظه های غربت سخت که دیوارها سخن از ملال می گویندوخانه بهت مبهم ناچاری.انسان گاه تامل می کند که درست رفته یا اشتباه ونمیداند آمده یارفته است .باید باشد یا باید برود واین جا در این لحظات سخت تنها خداست که می ماند
شانه های نور وچشم های کور.نگاه های عاشقانه شرور صدای خسته صبور در آرزوی مرگ قلب های بی عبور زمان پر ازحظور.خاطرات تو تمام لحظه ها مرور درون سینه ام تپنده پر از غرور نگاه های آسمان تمام لحظه ها برای من.مثال خنده ی بزور سکوت خانه یاد حرف های تو صدای گریه.مرگ اشکهای تو درون ثانیه سکوت شب.ناله ی تو در زمان تب بی تو اینچنین ساکت و صبور .تمام لحظه ها بدون نور ستاره پشت ابرهای دور تووقت رفتنت میان قاب در.هم چو هاله ای پرزنور ومن به چشمهای خسته ام مثال موش های کور
اي كنده ي پير
نه نام هايي كه با چاقو بر تو حك شده خواهند ماند نه آن تبرهاونه حتي خودت ولي بلندي هايي كه بر آن زيستي مي ماند.....
در پهنه ی دشت رهنوردی پیداست
وندر پی آن قافله گردی پیداست فریاد زدم دوباره دیداری هست؟ در چشم ستاره اشک سردی پیداست.. فریدون مشیری
اگرا ماه بودم به هر جا که بودم سراغ ترا از خدا می گرفتم وگر سنگ بودم .به هر جا که بودی سر رهگذارتو جا می گرفتم اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب بام من می نشستی وگر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا می شکستی مرا می شکستی فریدون مشیری
روزی اگر بسراغ من آمد به او بگو: هروز پای پنجره غمگین نشسته بود وگفتگو نمی کرد جز با درخت سرو روزی اگر بسراغ من آمد به او بگو: او پاک زیست پاک تر از چشمه های نور تنهاوقتی به یاد روی تو می بود می گریست روزی اگر بسراغ من آمد به او بگو: او آرزوی دیدن رویت را حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت.... حمید مصدق
من ندانستم از اول که تو بی مهرو وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی ونپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟ ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ماکجاییم در این بحر تفکر تو کجایی؟ حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی؟ عشق ودرویشی وانگشت نمایی وملامت همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی روزصحراوسماعست ولب جوی تماشا در همه شهردلی نیست که دیگر بربایی گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی شمع را باید از این خانه بدر بردن وگشتن تا به همسایه نگویدکه تو در خانه ی مایی سعدی آن نیست که هرگز زکمندت بگریزد که بدان است که در بند تو خوشتر زرهایی
انسان گاه در بند لحظه هایی است که گویی کودک درونش درجستجوی کسی چیزی ویادر پی نجوایی سرگردان است.لحظه هایی که گویی آدمی نشان آدمیت راجستجو می کند لحظه هایی سرشار از خدا لطافت سرسبزی امید.... در تمامی این لحظه ها قلم هم چون دوست پا به پای من آمد.من می گفتم واومی نوشت.من آرام میشدم وقلم صبور بود.گاهی شاد بودم قلم شاد می نوشت گاهی غمگین بودم وقلم محزون می شد. این نوشته ها هر کدام خاطرات ماندگار شده ی روزهاولحظه هایی است که رفته اند و هرگز باز نمی گردندامااین جملات هنوز مانده اند و همیشه می مانند. من شاید شاعر خوبی نبوده اما شاعران را دوست دارم شاید نویسنده نباشم اما همیشه می نویسم تاروزی که خود نباشم آن زمان نوشته هایم تا همیشه باقی بماند.من عاشقی نیستم که شاعر شده است تابماند بلکه شاعری هستم که عاشقانه نوشت تا شعرش بماندوبراستی این است معجزه عشق که اثری را جاودانه می کندویا می میراند..... تمامی شعرهای من در این وبلاگ نوشته هایم در شهر دانشجویی بوده وشاید همین نوشته هایم را غباری کرده باشد. ساغر حسینیان
یک دنیای عجیب . یک مشت حرف های نگفته.یک قلم سیاه قاتل ویک کاغذ بی گناه که قرار است بمیرد تایک نویسنده قهربا نوشته آشتی کندوچه خوب است آشتی یک نویسنده با قلمش وشاعری باشعرش...............................
تو رفتی بعد مدتها چنین آسوده خوابیدی ولیکن یاد تو مانده چه شبهایی که نالیدی تو دیگر ناله هایت را به بهت خانه بخشیدی وبراین روزگار تلخ تو با ایثار خندیدی چو شمع نیمه جان بودی که در هر لحظه ای می سوخت ولی اکنون تو خورشیدی که هر کس چشم بر آن دوخت تومعصوم آمدی اما شبی مظلوم خوابیدی تو درهر لحظه ی عمرت از این بیرحم رنجیدی تو پاک ومهربان بودی مثال قطره ی باران ولی بر پنجره خوردی شبی هنگامه ی طوفان تو چون پروانه ای بودی که فکر بال و پرواز است کنون ای مهربان من برایت پنجره باز است توبا آن چهره ی معصوم کنون در آسمان هستی وبا یک قلب دریایی تواکنون بیکران هستی تو در یک شعر جاویدان مثال مرثیه ماندی اگر چه رفتی وبر لب خدایم حافظی خواندی هانی جان همیشه به یادت می مانیم |
درباره من
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبآبان 1388اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 دی 1386 اسفند 1383 مرداد 1383 آبان 1382 پیوندها
night skin
|